نمی دانم چرا چند روزه که مرتب از " فریدون فرخزاد " یاد می کنم ! و از جلوی چشمانم نمی رود .
"فریدون فرخزاد"هم در تلویزیون برنامه اجرا می کرد و هم یک هفته در میان در رادیو " برنامهء صبح جمعه " را اجرا می کرد .
از دوسه سال پیش از انقلاب هم ،جوانانی که استعدادخوانندگی داشتند را به مردم معرفی می کرد و به اصطلاح زیر پر و بالشان را می گرفت .هم آنهایی که تعدادشان کم نیست در " لوس آنجلس ". و زمانی که " فرخزاد " را کشتند ، دریغ از یک کلمه حرف که در بارهء او بزنند .
از زندگی زناشویی خیری ندید و حاصل این ازدواج پسری بود به نام "رستم" که متاسفانه فلج بود .
یادم می آید زمانی در مجلهء جوانان از تعدادی خوانندگان مرد سوال کردند که ،در چه زمانی احساس می کنید بیشتر از همیشه همسرتان را دوست دارید و او پاسخ داد : اگر! اگر روزی به خانه بروم و ببینم همسرم مشغول دوختن دکمهء پیراهن من است می فهمم که مرا دوست دارد ،آنوقت است که جانم را فدایش می کنم! این جمله به نظر خیلی ساده می آید اما ..
صمیمی ترین دوست او "گیتی پاشایی" بود ، گیتی هم زنی بود متفاوت .
" فریدون فرخزاد"همیشه لبخند روی لبانش بود حتی زمانی که از اشعار "فروغ" می خواند و اشک در چشمانش حلقه می بست . خیلی دل نازک بود و سرشار از احساس .
یکی از روزهای جمعه تابستان ۵۵ بود که فرخزاد مشغول اجرای برنامه" صبح جمعه " در رادیو بود که خبر در گذشت" افشین مقدم" را به او دادند .
"افشین مقدم" در اثر یک تصادف در جادهء چالوس کشته شد .
وقتی نیمه های برنامه به "فرخزاد " این خبر را دادند که در رادیو اعلام کند ، او گریه کنان ،گفت که "افشین " از دنیا رفت ، برای دقایقی نتوانست برنامه را اجرا کند،وسپس ادامه داد که : من و " افشین " با هم قهر بودیم ...می گفت و گریه می کرد و از همه می خواست که تا زنده ایم قدر هم را بدانیم و می گفت که خودم را نمی بخشم ، او یکبار پیشقدم شد برای آشتی اما من آشتی نکردم .
این را اضافه کنم که " افشین مقدم " به همراه " داریوش اقبالی " و " کیوان " سه نفری کار هنریشان را با هم آغاز کردند و کم کم " کیوان " از کار موسیقی کناره گرفت و این دو هر کدام جدا به راهشان ادامه دادند. ازافشین مقدم یک نوار کاست باقیمانده که به تازگی در ایران مجوز گرفته .ترانه" زمستان " افشین باعث شهرتش شد و تا چند روز بعد از مرگش ترانهء " مسافر " وی را از رادیو پخش می کردند .
قرار بود از "فرخزاد "بگویم، رفتم سراغ افشین مقدم ! خدا به خیر کند ، انگار اموات بد جوری یادم کرده اند!
" فریدون فرخزاد" هر بار که برنامه اجرا می کرد محال بود از زادگاهش " تفرش" یادی نکند و جملهء " شهر من تفرش " را همیشه تکرار می کرد ، طوری که به همه، این ده کوچک را، که در فراهان اراک بود ، شناساند ، تفرش برای خودش شهری شده حالا !
یک بار" فرخزاد " به تفرش رفته بود که شاید تداعی خاطرات کند و یا به هر دلیلی ... اما ، زمانی که او از ماشینش پیاده می شود تعدادی از مردان تفرشی با بیل به طرف او حمله می کنند و او ناچار به تهران بر میگردد !این را تفرشی ها آن زمان با افتخار می گفتند !
...ای ...ای ...ای ...روزگار !
شو ی تلویزیونی" فرخزاد" همیشه تعدادی تماشاچی داشت که در استودیو حضور داشتند و ضبط برنامه را از نزدیک شاهد بودند ، هر کسی می خواست در این برنامه حضور داشته باشد نامه می نوشت و درخواست می کرد ، تا نوبتش می رسید و از او دعوت می کردند .
فرخزاد ، رکّ بود و به هیچ کسی باج نمی داد.
یک بار مانند همیشه ، فرخزاد از تماشاچیان حاضر در خواست کرد اگر کسی می خواهد لطیفه ای تعریف کند به روی "سن " برود ، جوانی ،دست بلند کرد و فرخزاد از او دعوت کرد تا برای گفتن لطیفه به روی سن برود .
رفت و فرخزاد هم با روی باز از او استقبال کرد و گفت تعریف کن .
جوان گفت : در ابتدا از هموطنان ترک عذر خواهی می کنم ..
فرخزاد جملهء او را ناتمام گذاشت و گفت : برو ! برو بنشین ، کسی که با تمسخر هموطنش می خواهد ما را بخنداند... وجملهء خودش را هم نیمه تمام گذاشت و چنان چهره اش را در هم کشید که هیچوقت او را اینگونه ندیده بودم .
شاید این حرکت در نظر اول زیبا نباشد اما او با این کارش حداقل چند نفر را ادب کرد .
یک بار "اکبر گلپایگانی " مهمان برنامه اش بود از او دعوت کرد که به روی سن برود .
صحنه هم طوری بود که خوانندگان مهمان از پله هایی که در گوشهء سن بود پایین می آمدند و در کنار فرخزاد می ایستادند ، ۵/۶ تایی پله در کادر بود و پایین آمدن خواننده را می دیدیم .
وقتی گلپا آمد روی سن ، فرخزاد با همان خنده های زلال و کودکانه اش رو به گلپا کرد که: اکبر جان تو چقدر قشنگ میای روی سن !
گلپا لبخند زد ، فرخزاد رو به دوربین گفت : شما هم قبول دارید که راه رفتن گلپا منحصر به فرده ؟ و مجددا" رو به گلپا کرد که :
اکبر من عاشق این روی سن آمدن توام ، جون من برو ، دوباره برگرد !
گلپا می خندید و فرخزاد پشت سرهم می گفت : جون من یه بار دیگه اکبر ، مرگ من یه بار دیگه !
و گلپا برگشت و دوباره فرخزاد گفت : این شما و این اکبر گلپا و گلپا با همان حرکات زیبا و مخصوص به خودش تلو تلو خوران روی سن ظاهر شد ، چنان فرخزاد به وجد آمده بود که هنوز چهره اش توی نظرم هست .
حالا که از گلپا گفتم ،به اینجا سری بزنید ، هرچه در مورد گلپا می خواهید بدانید ، بخوانید .به محض ورود به این آدرس آهنگ زیبایی از گلپا می شنوید :
عجب عمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
حالا روزگار، پاییز و بهار، میگذره خبر نداریم
جز سپیدیِ موی تیره مون انگار که سحر نداریم .....
لینک دهندگان به این مطلب:
و این هم کتابی در باره ی زنده یاد فریدون فرخزاد ، خنیاگر در خون
متن سخنان سياسی زنده ياد فريدون فرخزاد درکنسرت آلبرت هال لندن
به پاس احترام به اين آوازخوان شجاع و مدرن ايران،
برای نخستين بار به صورت مکتوب منتشر می شود.
فرخزاد: برای ملتم مي ايستم. سينه ام را سپر می کنم!
فرخزاد: با ايرانی کار کردن مصيبتی است.
فرخزاد: از يه پاسپرت چُسکی اينها نترسيد که بهتون ميدن يا نميدن!
فرخزاد: يک روزی ملت ما آزاد ميشه و اين روز زياد دور نيست.
فرخزاد: فرهنگ هميشه غالب ميشه بر زور و ستم و قلدری.
فرخزاد: آمريکائی ها چراغ سبز دادند که روح اله خمينی بر جان و مال و ناموس من و شما غالب بشه. انگليسها هم به اونها کمک کردند.
فرخزاد: خمينی نتونست از پس زبون من بر بياد!
اولاً که شبتون بخير،اگر نوروز بود بشما می گفتم که عيد شما مبارک،ولی هنوز مونده ديگه چند روزی ولی فرقی نمی کنه بهر جهت در يکی از اين سالها سال مبارک خواهد شد واوضاع جورديگری خواهد شد.طبيعیهِ ، طبيعیهِ دنيا نه اون جوری که بوده مونده، نه اون جوری که هست می مونه، نه اون جوری که بعد خواهد شد خواهد موند.همه چيز در حال تغيير و تحوله.ِ منهم در حال تغير وتحول هستم. چهار سال قبل برای اولين و آخرين بار به لندن اومدم روی صحنه البته اين همه جمعيت نبود،اون موقع سالن ما کوچکتر بود و حرفهائی که من ميزدم به دل همه نمی نشست من برنامه سياسی اجرا می کردم باتفاق سعيد اگر يادتون باشه ،خُب مردم زياد علاقمند به اين مسائل نبودند.خيلی زياد می گفتند که ای بابا اصلاً بتو چه؟،به ما چه؟ خوب چکارداری به اين کارها؟ از لُس آنجلس ديشب يه فيلم ديدم. يک آقای کمدين که خيلی دوست دارن مردم را به خندونن. ولی من گريه ام گرفت از اين همه ابله بودن آدمها که اسم خودشون را هم هنرمند ميگذارند که می گفتش که بعله يک نفر نوار من رو پخش می کرد که: سرباز،سرباز فلاًن بعد هم از دهن خمينی اين حرف مياد بيرون بتو چه تو؟ بروشب بود بيابان بودِت روبخون . نه راست ميگن اونا که اونجا هستن واقعاً اينطور فکر می کنند. بمن چه، بشما چه. فقط به اونا مربوطه که در زندگی خودشون غوطه ور باشند و درهزاران کيلومتر دور از ايران در عالم خيال دارند ايران رو دوباره می گيرند.البته می گيرند،همون جور که عمه شون ايران رو ازدست داد،خودشون ايران را دو باره می گيرند. ولی مسائلی که من اون زمان مطرح می کردم مسائلی بود که از دلم بيرون می اومد. مسائلی بود که صادقانه با مردم ايران در ميان می گذاشتم و مسائلی که امشب مطرح می کنم همون مسائل هستند.....ما درسته که نوروز رو جشن می گيريم ، پای کوبی هم می کنيم، رقص هم می کنيم،آواز هم می خونيم،همه کار می کنيم،هر چی ميگن درست ميگن ولی اون آدمی که اهل منطق و فکر و سياست است واجتماع رو می شناسه می دونه که هميشه در هر کشوری در مقابل مذهب - نميگم مذهب بد يا مذهب خوب،مذهب هم به خودی خود بد نيست ما هستيم که همه چيز رو بد می کنيم- در مقابل مذهب، مليت رو قرار ميدن در مقابل الله اکبر زنده باد ايران رو ميذاريم،در مقابل عاشورا وتاسوعا ،عيد نوروز رو ميذاريم،چهارشنبه سوری. اين ديگه طبيعت بشرِکه اين جوری مقاومت ملی بکنه ونه بپايکوبی ربطی داره نه بفساد اخلاق ربطی داره، اگر واقعا گر حکم شود که مست گيرند در شهرهرآنچه هست گيرند......مردی است(رضا فاضلی) که سعی می کنه مردم ايران با افکار و آثار استاد دهخدا آشنا بشند و در همين راه بچه اش رو از دست داد. عيد نوروز زمانی است که ما همديگر رو بايد خيلی بيشتر دوست داشته باشيم.من که دوستِ تون دارم ،زنها که عاشق من بودند هميشه، مردها هم با من خوب شدند.بعد از انقلاب مردها به من راضی شدند بعد از اينکه اين آقايون رو ديدند،گفتنند: بابا خدا پدر فرخزاد رو بيامرزه. به رضای فاضلی گفتم: رضا جون درسته که من شو اجرا می کنم ولی خوب دهن من و زبان من مسله ديگری است، می تونم از اون حرفها بزنم که می خواهم؟ گفت: آره عزيزم هرچی می خواهی بگی بگو. چون هرچی می خوام بگم من به توضيح المسائلی اشاره کوچک می کنم يک کتابی است که اينهائی که ميگم، اولاً من امشب به هيچ وجه جوک نميگم يعنی چيزهائی را ميگم که جدیِ جدیِ تو کتاب نوشتن ،مردم می خرند و می خونن و می خنندند،شما نخونده ايد ،نخنديديد، من براتون ميگم چی توش نوشته «.....برتمام مسلمانان يعنی همه واجب است که(پزشک هم هستند ديگه) بعد از خوردن غذا رو به قبله خوابيده و اين انگشت خود را در خرخره نموده (عين جملات) آروقی جانانه زند تا غذاهضم گردد.» حالا اين تيکه رو تفسير کنم من مثلا بيام لندن تو اين بدبختی، پاس پناهندگی نمی دونم، اينور و اونور،بعد برم پمپ بنزين کار بگيرم بعد يک بيگ مگ بخورم وسطkansigton hig sreet بخوابم کف خيابون انگشتمُ رو بکنم تو گلوم آروق بزنم جانانه که غذا هضم بشه اون چيزی که ما بدبختها اين روزها می خوريم اصلا خود بخود هضم شده قبلا. ما داريم هضم شده مارگرت تاچر رو می خوريم. هم تو ايران هم تو اين جا ، بماند،اما هضم بشود! حالا قسمت دومش ،حالا داستانی است،نوشته که «برهرمسلمانی واجب است بعد ازغذای حاجت (اصلا بيگ مگ خوردن غذای حاجت نداره که) اين انگشت مسلمونا اون بالا بگم،اين مالِ گلوتونه ها عوضی نکنيد ستون دين خراب ميشه روسرتون،اين انگشت در روز چندين بار بخودنموده تا تطهير کامل شود».حالاگوش کنيد اولا که چرا اين انگشت مال گلو؟ اين انگشت مال اون جای آدم؟ ما اين رو نفهميديم! خدا پدر و مادرشونه بيامرزه تو اين کتابهای اينا غير از معده و پايين تنه چيز ديگه ائی نيست.دستورات دينیِ آسمانيه همش اين جا و اونجا،حالا بماند.بعد کسی که از پنج سالگی بچه مسلمان،نوشته بايد اين کار رو بکنه بچه مسلمان!نوشته بچه پنج ساله از پنج سالگی انگشت حالا اگه دست نداشت دائی جانش بايد انگشت گنده خودشو بکنه بعد تازه بزرگ ميشه بجرم لواط مردکه رو اعدام می کنند،معلومهِ يارو اون کاره ميشه وقتی روزی صد دفعه انگشتشو بکنه بخودش .
اما مگه ميشه؟ يه ملت رو ملتی که حافظ و سعدی خونده يک انگشت به دهنش يک انگشت به ماتحتش راه بره تو خيابونها!؟ اين دينه؟ اين دستور دينیِ؟ اينو آوردن تو ايران گذاشتن بجای فرهنگ سعدی،مولوی و حافظ. (بعضی از جماعت به عنوان اعتراض سوت می زنند) سوت نزنيد گريه بايد بکنيم بر احوال خودمون. شما در لندن در تئاتر آلبرت هال نيازی به انگشتهای منهم نداريد. خودتون ماشاالله بهمه انگشت می رسونيد از طريق روزنامه و اعلاميه و فلان،ولی اونائی که تو ايران هستند اون چهل ميليون، بايد ديگه دين گفت شرع دين، اين مال بالا اون مال پايئن. حالا با اين چکار ميشه کرد !؟ من نمی دونم ولی خوب حتماً برای اون چيزی پيدا ميکنند. اما بماند راجع به اين کتاب من امشب با شما صحبت ميکنم .درضمن اين کتاب هست توی لندن. بخرين ، بخونينن تا ببينن که برسر ملت ايران اين نيامده که باغ مونه گرفتن آخه بعضی وقتها می شينن همچی ميگن که آقا تمام اين صندق قباله خونه اس گرفتن ،چکار کنم؟! خوب کردن گرفتن! کسی که يک صندق قباله خونه داره، اما هيچ کس نميگه سعدی رو گرفتن،حافظ رو گرفتن،مولوی روگرفتن،فروغ فرخزاد،پروين اعتصامی اينها رو کسی نميگه ! ميگه ماشين بنزم رو گرفتن. آقا دوست آخوند نداری پس بگيرم.بماند اينا بعداً اشاره به اين کتاب جالب ميکنم براتون.ميخواهم يک آواز بخونم براتون ما ها با هر طرز تفکر سياسی، يک چيز مشترک داريم ، وطن مشترک،آب وخاک مشترک وفرهنگ مشترک،وطن ما ايرانه.........من بچه که بودم بابام افسربود. بعد ميوه می آورد خونه ظهرها مردم مياوردند ديگه که زن و بچه شون بخورن بعد ما فوری می دويدم ميوها رو می خورديم بعد مادرم ميزد رو دست ما می گفت: نخور! ، بچه که نتونه شکمشُ نگهداره بزرگ بشه اونجاشم نگه نمی داره.همين جوری هم شد، جدی ميگم واقعاً همين جوری شد. ولی خوب فکر می کنم باباهای شما هم همين چيزها رو به شما گفته بودند هم چين چيز خنده داری نيست حالا اين بماند. تو آلمان يک بوريس بکر بود تنيس بازی کرد تمام مردم آلمان ايستادند که بوريس بکر قهرمان ،رئيس جمهوررفت خم شد جلوی پسر هفده ساله و فلان. حالا ما که الحمدالله رئيس جمهور نديديم که جلوی ما خم بشه اگه َم ميشُد اتفاقاً بد نبود.ولی خوب نه واقعاً حيف انگشت اونا که الحمدالله يکی شون آبدار بوده، روسای جمهورشون يکی ديوانه بوده، يکی شون نمی دونم خمير گير بوده، يکی شون بنا بوده، رئيس مجلس نانوا بوده تو نجف، اون يکی ها بماند با قصاب و عطار وبقال خوب بشيد اينها ممکنه فردا رئيس جمهور ايران بشن اينقدر بد نباشيد باها شون بماند......
در کتاب نوشتن که دوازده جا در اسلام برای عشق بازی حرامه،(سئوال و داد و فرياد حاضرين درسالن ) حالا می دونی مال کيه ديگه داد نزن! اول - زيردرخت ميوه ، قشنگ ترين جاست برای عشق بازی. پرسيدم به يه کسی گفتم آقا چرا حرامه؟ زير درخت ميوه چرا حرامه؟ گفتش ممکنه سيب بيفته اونجای امام بشکنه مثلاً ، نه يک بار درست درست شده باشه. سيب بيفته بشکنه! .دوم- 42 جا برای عشق بازی حلال است در کتاب نوشته ،يک- پشت کوهان شتر (واقعاً ماها که روی زمين صاف راه ميريم نمی تونيم کاری بکنيم بريم پشت کوهان شترعشق بازی کنيم) نوشته نَعُوذ بالله ننوشته که اينکارها رو نکنيد ،نوشته نَعُوذبالله اگر کسی خواست با شترعشق بازی بکند(عشق بازی لب شتر رو بگيرم بگم عزيزم!) عشق بازی،عشق بازی کند چهارچيز بايد حلال باشد.اول- ميخی که شتررا با آن به زمين ميخ کوب می کنند. دوم- طناب گردن شتربه ميخ . سوم- (حالا پايين تنه شتراز ميخ شروع ميشه) سوم چی چی نبردبانی که ميذاری از شترميری بالا.چهارم- چهارطبقه از اين امر مستثنی هستند چشم سبزها،ديوانه ها،شعرا وآدمهائی که باعث خنده مردم ميشن. الحمدالله من مستثنی هستم از عشق بازی با شترحالا که نميشه با شتر،اگه کسی اينجا هست خيالی داره بعداًً( خنده فرخزاد،ً ها ها ها ها ها) آخه من نمی فهم اين کتاب دينی خوبه چرا توش نمی نويسن با دخترهمسايه تون عروسی کنيد خيال خودتون رو راحت کنيد. شتر،م يخ طويله، سوزن نخ نردبانی بخرم که بغل شتر بخوابم. تازه نوشته اکر نَعُوذ بالله شخصی خواست - يعنی خودشون چون می کنند- آدم کارهائی رو که ميکنه می نويسه، چرا من نمی گم عشق بازی با خر چيه؟ برای اينکه نمی دونم چيه، نَعُوذبالله اگر شخص مسلمانی خواست با الاغ عشق بازی بکند لازم است که روز بعد الاغ رو به چهل کيلومتری برده بفروشد. مثلاً من توی لندن با يه الاغ عشق بازی کنم! الاغ رو سوار اتوبوس دو طبقه کنم برم چهل کيلومتری. کجا!؟ آب کُر آبی است سه وجب در سه وجب در سه وجب.حالا اگر زير شير آب بشورم چه ايرادی داره.آب کُر سه وجبی تو انگليس! آب سه وجبی! چی چی سه وجبی هست که آب سه وجبی باشه ؟ حالا. بعد نوشته که بر مسلمان واجب است يک مشت از آن آب ببويد اکربوی ادرار نداد يک قلپ از آن آب ميل بفرمايد.حالا مثل اينکه ما يک عمرشاش خورديم مثلاً می دونيم مزه ادرار چيه ! اگر مزه ادرار نداد ؟ من چه می دونم مزه ادرار چه جوری ،می خوام بگم شما که امام هستيد بخوريد به ما بگيد مزه ادرار ميده! نه؟ چرا من بايد شاش بخورم که مسلمان باشم چرا؟ اگر مزه ادرار نداد بعد اون آب، آب کُرِ من می تونم برم باهاش نماز بخونم. بنده بو کردم مثلاً بوی عطرکريستن ديورداد،خوردم مزه شاش داد،خوب چکاربکنم شاش بخورم که مسلمان باشم چرا؟ آخه اين چه دينی است که همش با پايئن تنه و معده کار داره؟ همش شاش؟ نمی دونم سوراخ فلان وسوراخ فلان؟، يک کلمه از مغز توش نيست! حالا گفتن زمان پادشاه، يادمه زلزله اومد. درطبس. تمام اهالی 90.درصد مردم مردند. حالا زمان اينا اگرزلزله ائی حادث شد يعنی يه چيز مهمی هم نيست مثلاً ممکنه فقط يک مليون بميرند(براشون) مهم نيست.اگر زلزله ئی حادث شد شخصی در طبقه دوم خوابيده بود مثلاًً شخص 7. ساله عمه آن شخص7. ساله چند ساله است ؟11.ساله حالا زمان شاه زلزله می اومد مردم دنبال کفش و کلاه و شلوارشون بودند.حالا زمان اينا اگر بر اثر تکانهای ناشی از زلزله آن شخص بروی عمه خودافتاد طفلی که از اين جريان حادث ميشود حلال زاده است. کی تو زلزله رو عمه اش می افته بچه دار ميشه؟ آخه اين چه دينی (است) که آدم بغل عمه اش می خوابه؟ مگه ميشه؟حالا کی تو زلزله اون حالت تحريک جنسی رو داره که صاف بيفته رو عمه اش بچه هم درست بکنه؟ چی چیه اينا؟ گفتن که دادستان انقلاب گفته:اگه مردکه از اين حرفها بزنه می کُشيمش. گفتم: دادستان انقلاب خودش دراثر تکانهای ناشی از زلزله بدنيا اومده! اين حرفها چيه؟ مگه ميشه؟ خونه داره رو سرم خراب ميشه من بيفتم روی عمه ام بگم آخ جون قربونت برم عمه! ای وای! اسمش و هم بزاريم فريدون! داستانيه آخه! چی چیه؟ اين کتابُ دادن دست بچه های مدرسه که اگر زلزله ائی حادث شد بدوننن که، بماند اين داستان زندگی ماست .تورو قران اينقدر داد نزنين (فرياد جمعی ازحاضرين در سالن فری بايد برقصه) خيلی خوب می رقصم عزيزم! ها ببين اون زمان گذشت که فری بايد برقصه. من برای ملتم می رقصم! آره عزيزم برای اينکه بجاش برای ملتم وا ميستم. سينه ام را سپر می کنم. شما تو لژتون بشينين قربان مشروبتونو بخورين. زياد ناراحت نباشين. من مال چهارراه گمرکم عموجان! با کی طرفی! اينو نگا کن! خمينی نتونست از پس زبون من بر بياد تو می خواهی بر بيائی؟ نوشته که: گوش کنيد «خداوند تبارک و تعالی 12نوع از حيوانات رو که اول انسان بودند بخاطر فساد اخلاق تبديل به حيوان کرده.» اينو ميگم بخونين! هست. نوشته که: خرگوش زنی بوده است که پنهان از انظار(يعنی يواشکی) زنا می کرده. يعنی يواشکی خيانت می کرده به شوهرش مزخرف کامل يعنی اين! همه کنسرت من5... آدم اينجا يک دونه خرگوش نبايد باشه. نه واقعاً مگه ميشه !؟ يعنی يک دونه زن خائن هم نيست اينجا؟ ميشه! بابا گوش کنيد چی چی نوشته؟! نوشته که: «قضای حاجت در زمين غصبی جايز نيست.» يعنی اگه شما واقعاً وسط خيابون رفتين قضای حاجت. حالا اسمش رو قضای ناراحت معده تون بوديد بايد اول قباله خونه يارو رو ببينيد بعد بريد توش اون کار رو بکنيد. در کوچه بن بست جايز نيست.سر چهارراهkansigton جايزِ (است؟!) اين کتاب اخلاقی است که بدست بچه 7 ساله ايرونی دادند. بهش ميگن اينو بخون و طبق آن رفتار کن. اين کتاب رو میدونيد بجای کتاب کی دادند؟ اين کتاب رو بجای کتاب کليات مولوی ، کليات حافظ، کليات سعدی دادند. البته جواب خمينی اينه که مولوی گفته:
هر چه می گويم بقدر فهم توست
مُردم اندر حسرت فهم درست
اين جواب اين آخوندهاست. اما از زبان حافظ. اين چيزها که ميگم می خندين،جوک که نيست. کتابهِ، کتاب دينی ملت ايران!ِ جوک نيست. گريه داره! ولی خوب ما می خنديم! اما حافظ يک شعر داره که جواب اينها رو در چندين صد سال قبل داده حافظ می گويد: (فرياد بعضی از افراد در سالن: فری بايد برقصه ) حتمن عزيزم! با لباس می خواهين يا بی لباس می خواهين؟! کُدومشو می خواهين؟! تازه کُدوم فری (فريدون) رو می خواهين؟ حافظ گفته که: من می دونم شما حافظ رو نمیشناسيد و نمی دونيد من چی ميگم! به همين دليل چند دقيقه خودتون رو نگهداريد. بقيه می شناسند حافظ رو. حافظ گفته که: مگه ميشه کسی از فرهنگ ايران صحبت بکنه بعد يکی بگه فری بايد برقصه؟! حالا فری شب مياد خونه تون ميرقصه! شايد بر اثر تکانهای ناشی از زلزله بروی عمه پير توهم افتادم! امشبو تو حادث شدی. اين جواب مردم ايران هست به خميِنی حافظ ميگه:
نفس باد صبا مشکن فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول (يعنی اين درد رنج) که کشيد از غم هجران بلبل
تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد
اين جواب حافظه. جواب فرهنگِ ايرانِ و جواب مردم ايران. مثل شما کهِ با برگزاری سٍنّتهای ملّی شون و بدون تشويق از اين روزنامه ها واعلاميه ها و غيره و ذالک> ملّيت مون رو حفظ کنيم. برای ما چی مونده؟ ما چه جور مِيتونيم ايران رو حفظ کنيم وقتی دستمون بهش نميرسه؟ وقتی دست وزارت خارجه انگليس پثت خمينی (است)؟. من چطور می تونم دست اونها را از پشت خمينی بردارم؟ فقط با زنده نگهداشتن سنّت های ملّی. (فرياد و تشويق همرا با دست زدن از طرف اکثريت حاضردر سالن). دست بزنيد! از يه پاسپرت چوسکی اينها نترسيد که بهتون ميدن يا نميدن! همين ها اين بلارو بسر من و شما آوردند. همينا تو همين سالنها. ولی يک روزی، يک روزی، يک روزی ملت ما آزاد ميشه و اين روز زياد دور نيست. انگليسها هم نمی تونند زياد خمينی ها رو نگه بدارند، فرهنگ هميشه غالب ميشه برزوروست مو قلدری. فرهنگ ايران هزاران سال غالب شده، بر چنگيز مغول غالب شده. اين ها کی هستند؟ که فرهنگ ايران بر اينها غالب نشه!؟ من فقط متًاسف هستم. برنامه سياسی نيست.... بهر صورت من می تونستم يک آوازبخوانم، ولی فکر می کنم نوروز فقط ساز و آواز نيست. بعضی ها هنوز نشستن ميگن که انشااله امريکائی ها چراغ سبز ميدن ماها ميريم ايران. آمريکائی ها چراغ سبز دادن ما را بيرون کردن از کشورمون! ما هنوز نمی خواهيم اين واقعيت ها را قبول بکنيم. آمريکائی ها چراغ سبز دادند که روح اله خمينی بر جان و مال و ناموس من و شما غالب بشه. انگليسها هم به اونها کمک کردند. طراح شون همين ها بودند، تو همين لندن. ولی فرهنگ حافظ، سعدی، مولوی يک روزی باعث ميشن اين فرهنگ باعث ميشه که خمينی ساقط بشه و فرهنگ بر ايران غالب بشه. مثل هزاران بار که اين مسئله در تاريخ ما پيش آمده. بنابراين ناراحت مسًله نباشين. از زبان مولوی يک چيز ديگه بشما ميگم . مولوی می گويد: نگفتم: مولوی زيباترين شاعر ايرانی ميگه:
نگفتم مرو آنجا که آشنات منم
در اين سرای فنا چشمه حيات منم
و گرکه قهر روی صد هزاربار ز من
به عاقبت به من آيی که آشنات منم
-------------------------------------------------------------------------------------------------
افزوده:
بخشهائی از کتاب حلية المتقين
«از حضرت رسول...منقول است: چون کسی خواهد با زن خود جماح کند. به روش مرغان بنزد او نرود بلکه اول با او دست بازی و خوش طبعی بکند وبعد از آن جماح بکند. در حديث صحيح از حضرت صادق منقول است: در وقت جماح سخن مگوئيد که بيم آن است فرزندی که بهم رسد لال باشد و در آن وقت نظر به فرج زن مکنيد. بيم آن است که فرزندی که بهم رسد کور باشد. در روايات ديگر از آن حضرت منقول است: باکی نيست نگاه کردن به فرج در وقت جماع . در چندين حديث معتبر وارد شده است: مرد و زن در حالتی که خضاب به حنا و غير آن بسته باشند، جماع نکنند. از حضرت موسی پرسيدند که اگر در حالت جماع، مرد و زن دور شود چيست؟ فرمود باکی نيست، باز پرسيدند اگر کسی فرج زن را ببوسد چون است؟ فرمود باکی نيست. از حضرت صادق پرسيدند اگر کسی زن خود را عريان کند و به او نظر کند چون است؟ فرمود: مگر لذتی از اين بهتر می باشد! و پرسيدند: که اگر دست و انگشت با فرج زن و کنيز خود بازی کند چون است؟ فرمود باکی نيست. اما به غير اجزای بدن خود چيزی ديگر در آنجا نکند. و پرسيدند که آيا می تواند در ميان آب جماع بکند؟ فرمود باکی نيست. حضرت رسول فرمود: يا علی جماع مکن با زن خود در اول ماه و ميان ماه که ديوانگی و خوره و خبط دماغ راه می يابد به آن زن و فرزندانش، يا علی جماع مکن بعد از پيشين که اگر فرزندی بهم رسد احول خواهد بود. يا علی در وقت جماع سخن مگو که اگر فرزندی حاصل شود ايمن نيستی که لال باشد. و نگاه نکند احدی به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت که نظر کردن به فرج، در آن حالت باعث کوری فرزند می شود. يا علی هر که جنب با زن خود در فراش خوابيده باشد قرآن نخواند که می ترسم آتشی از آسمان بر هر دو نازل شود و بسوزاند ايشان را. يا علی ايستاده با زن خود جماع مکن که آن فعل خران است و اگر فرزندی به هم رسد مانند خران بر رختخواب بول می کند. يآ علی در شب عيد فطر جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آيد شَر بسيار از او به ظهور آيد. يا علی در شب عيد قربان جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد شش انگشت يا چهارانگشت در دست داشته باشد. يا علی در زير درخت ميوه دار جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد جلاد و کشنده مردم باشد . يا ريئس و سر کرده ظلم باشد. يا علی در برابر آفتاب جماع مکن مگر آنکه پرده ای بياويزی که اگر فرزندی بوجود آيد هميشه در بد حالی و پريشانی باشد تا بميرد. يا علی در ميان اذان و اقامه جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آيد جری باشد در خون ريختن. يا علی در روز آخر ماه شعبان جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد عشار و ياور ظالمان باشد و هلاک بسياری از مردم بر دست او بود. يا علی بر پشت بام جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد منافق و ريا کننده و صاحب بدعت باشد. يا علی چون به سفر بروی در آن شب که می روی جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آيد مالش را بناحق صرف کند و اسراف کنندگان برادر شيا طين اند و اگر به سفر روی که سه روزه راه باشد ، جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد ياور ظالمان باشد. يا علی در شب دوشنبه جماع بکن که اگر فرزندی بهم رسد حافظ قران و راضی به قسمت خدا باشد. يا علی اگر جماع کنی در شب جمعه و فرزندی بهم رسد ، خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع کنی فرزندی بهم رسد از دانايان مشهور باشد. و اگر جماع کنی در شب جمع بعد از نماز خفتن . اميد است آن فرزند از ابدال باشد . يا علی در ساعت اول شب جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد ايمن نيستی که ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد. يا علی اين وصيت را از من بياموز چنانچه از جبرئيل آموختم.»
باز آورده از کتاب حليته المتقين تاليف:عالم ربانی مرحوم علامه محمد امام باقر مجلسی.ص1.6 تا11.
از آقای محمود نژاد که زحمت پياده کردن (از روی نوار ويدئو) و تايپ سخنان فريدون فرخزاد را برای ادبيات و فرهنگ متقبل شدند سپاسگزاريم
ادبيات و فرهنگ
azizan salam arz konam khedmateh shoma bozorgvaran in neveshteha motaalegh be bande nist doostan va hamkarani ke web site daran zahmat keshideand montaha chenan filter kardan ke bayad ye asabe rahati dashte bashi ta betooni az filter rad beshi dar kol manzoore bande ineh ke man faghat in matalebo jam avari mikonam zahmate neveshtane ina be ohdeyeh doostaneh aziz man hast sepasgozaram
zemnan bandeh be nobeyeh khodam dasteh jenabe(میرزا آقا عسگری (مانی ra miboosam ke chenin kareh bozorgi anjam dadeand ve yek tarnem be esmeh zendeh yad farrokhzad eftetah nemoodeand

فريدون فرخ زاد هنرمندی تحصيل کرده با توانايی ها ودانش و گرايش به ميهنش زير نقاب يک شومن مخفی مانده بود.
فريدون در سال ١٣١٥ در تهران چشم به جهان گشود. در بيست سالگی پس از دريافت ديپلم به قصد ادامه تحصيل راهی آلمان گرديد.
فرخ زاد درآلمان در رشته علوم سياسی فوق ليسانس گرفت. بعد از بازگشت به ايران تهيه واجرا و کارگردانی ميخک نقره ای او را به شهرت و محبوبيت رسانيد.
فرخ زاد هرگزدر دوران شکوفائيش از زخم زبان، به خصوص از ناحيه جامعه روشنفکری مصون نماند.
کسی نمی فهميد او از اين گونه کارهای صحنه ای چه منظوری دارد. به جای آنکه کمبود های خود و دوران را تصحيح کنند او را متهم به بی ادبی! می کردند. او يک شومن و مجری برنامه تفريحی بود نيازی نداشت تا برای خنداندن وسرگرم کردن مردم مثل يک سخنران جدی باشد.
فرخ زاد بی اعتنا بدين گونه قضاوت ها راه و کارش را ادامه داد.
فريدون فرخزاد همواره روح زندگی را در هر چه كه در پيرامونش بود، جاری می*ديد چنانكه حتا چشم نقره*ای ماهی*ها را هم تكرار نبض زندگی می*دانست.
همان کسانی که او را متهم کرده اند و به او وصله ها چسباندند و امروز از شر استبداد و ارتجاع حکومت آخوندها به غربت و تبعيد کشانده شده اند در يافته اند که معيار های آنها مثل همه معيار های ديگرشان بی معنی و تو خالی بوده است. امروز بعد از گذشت 28 سال هنور هم گروه بسياری نتوانسته اند خودشان را از معيار های گذشته رها کنند. آنها حتی مرگ يک آوازه خوان را که بدست واپسگرايان جمهوری اسلامی رخ داده است را همچنان که دژخيمان روزگار درست و بجا می دانند همصدا و هماهنگ درست می انگارند.
بعد از استقرار جمهوری عقب مانده از نوع اسلامی اش فرخزاد به صف مبارزان گرويد و در کنفرانس ها و برنامه های تفريحی هم از دادن شعار های ضد مذهبی و صدر در صد ملی دست بر نداشت. او فضايی برای تنفس جمهوری اسلامی نگذاشته بود، او نيز به همراه مليون ها ايرانی سرزمينش را ترک کرد و در دوران تبعيد تحصيلاتش را تا دريافت دکترای حقوق دنبال کرد.
او عاشق پاك باخته*ی ايران بود و در اين راه حتا از به وديعه گذاشتن اعتبار خويش نيز پروايی نداشت. او در برنامه*هايش با طرح مسايلی در زمينه*ی ادبيات وفرهنگ - چه از طريق مسابقه و چه پرسشهای همگانی – مردم را به خواندن و دانستن پيشينه* ادبی و فرهنگی و تاريخی ايران كنجكاو و علاقه مند می*كرد.
فرخ زاد با عنوان بازيگر در فيلم عشق من وين ساخته دکتر هوشنگ الهياری و با بهره ازهدايت هوشنگ الهياری در نقش يک معلم متعصب مذهبی بازی خوبی ارائه داد. از لحظه های بياد ماندنی اين فيلم، سکانس همخوابگی معلم (فرخ زاد) با زن مدير هتلی است که معلم وخانواده اش در آن بسر می بردند. به منظور ريشخند و مسخره کردن ملايان، برای اينکه اين لحظات خوش مغاير دستور شرع مقدس نباشد آقای معلم خود صيغه موقت را جاری می کند. بازی در فيلم عشق من وين هم در طراحی قتل فجيع او تاثير داشته است.
افزون بر شوهای دوران تبعيد فرخ زاد اکثرا بار سياسی گستاخانه ای داشت به خصوص درشوی آلبرت هال- لندن.
در قريحه شاعرانه خانواده فرخ زاد (پوران و فروغ) فريدون هم سهيم بود سروده های او سرشار بود از شور و عشق به زادگاهش.
بيان صريح و زبان تند فريدون با فرصت طلبی ونان به نرخ روز خوردن جمعی از جامعه هنری همخوانی نداشت.
او مدتی در لوس انجلس زندگی کرد. شرايط اين محيط بسيار آزارش می داد به جای آنکه خودش را در آن حل کند ومحبوبت کاذب کسب نمايد، عليه اين بساط به تندی موضع گرفت ودر مقدمه کتاب «در نهايت، جمله آغاز است عشق!» می نويسد: «اين جا شهر نيست، جنگل است، شوره زار است، کوير است، مرداب است، بوی تعفن آن جهان را پر کرده است، خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود...»!
شعرهای فريدون فرخزاد هرگز در سايه شومن ميخک نقره ای زندگی پنهان را ظاهر نساخت و قدرت نمود نيافت.
عشق و علاقه فرخ زاد به ايران مد نظر قاتلان اعزامی جمهوری اسلامی قرار گرفت و در نهايت او را که در اين اشتياق بی صبرانه می سوخت بکام مرگ کشاند.
ماموران اعزامی جمهوری اسلامی با حيله و نيرنگ به خانه او در شهر بن آلمان راه يافتند واورا به وضع فجيعی به قتل رساندند.
او پس از مسافرت به تورنتو-کانادا و شرکت در يک سری مصاحبه تلويزيونی که می گفتند تهيه کننده آن وابسته به جمهوری اسلامی است به قتل نا جوانمردانه اش سرعت بخشيد.
مقامات قضايی آلمان چند روزی مسئله اين قتل را پی گيری کردند و آنگاه پرونده را بی هيچ توضيحی مختومه اعلام کردند. بی آنکه صدای اعتراص جدی شنيده شود ويا گروهای اپوزسيون که اين روزها دفاعشان از حقوق انسانی و آزادی فقط به زندانيان سياسی خودی محدود می شود صدائی برای دادخواهی بردارند.!! اما بخش اعظم اپوزيسيون به اصطلاح مترقی آشنا به دموکراسی(!!) فقط نگران سرنوشت يک سری زندانی به اصطلاح سياسی هستند که خود رژيم آنها را برای نفوذ دادن در ميان مخالفين علم کرده و تربيت می کند. مثل فخرآور (سياوش)، محسن سازگارا و اکبر گنجی و اشکها يی که از چشمان اينگونه مشتاقان جاری شده، گويی انتهايی ندارد. اما هرگز در مورد بدن مثله شده فرخ زاد ها وده ها انسانی که در خارج از ايران ترور شدند و ياشوان قادری ها، شهريار شفيق ها، طباطبائی ها، دکتر مظلومان و هزاران جان باخته در طول 28 سال حکومت جهل و جنون و جنايت کوچکترين تاثيری در قلب حساس و گرايش های انسانیشان بر جای نمی گذارد!
امروز ما کتاب نا تمام ناکامی های تلاش های مذبوحانه کسانی همانند ابراهيم نبوی ها، و بهنودها، هوشنگ امير احمدی ها، عليرضا نوريزاده ها، احمد مدنی ها، برای پرده پوشی طرح هائی که به قتل های زنجيره ای و قتل های خارج از کشور وديگر جان باختگانی همانند صد ها نفر دلاور تيز پر که در پايگاه شاهرخی به اشاره يک عده پذيرندگان آيات شيطانی صورت گرفت را از بر کرده ايم.
فرخزاز سروده بود:
ديگرعشقی عيان نمی بينم
عاشقی در جهان نمی بينم
در سر پرده قساوت ابر
ذره ای آسمان نمی بينم.
اين برگ برای اينکه ياد اين هنرمندو ايرانيار زنده بماند به فريدون فرخزاد پيشکش شد. هنوز کسی برای فريدون تارنمائی نساخته است، فروغ خواهرش صاحب ده ها و بلکه صدها تار نما است ولی فريدون تارنمائی ندارد .

آرامگاه فريدون فرخزاد در شهر بن، آلمان، با شعرى از او بر مزارش
ميتوانى آوازه خوان را بكشى، اما..آواز را نميتوان كشت
سلام عزیزان من امیر هستم و هدفم از تشکیل این وبلاگ زنده نگاه داشتن نامی که به واقع جاودانه هست
مردی وطن پرست مبارز وایران دوستی واقعی که در نهایت هم جانشان را در راه ازادی وطن دادند زنده یاد
دکتر فریدون فرخزاد یادش گرامی ونامش جاودان باد.![]()
زندگینامه زنده یاد فریدون فرخزاد:

فريدون فرخزاد درآلمان تحصيل كرده و داراى درجه دكتراى علوم سياسى بود. متولد هزار و سيصد و پانزده در شهر تفرش، و برادر شاعره مشهور فروغ فرخزاد بود.
فريدون فرخزاد، به جز دكتراى علوم سياسى، شاعر، نويسنده، هنرپيشه ، خواننده ومبتكر چندين برنامه و شو تلويزيونى، از جمله شو موفق (ميخك نقره اى) در ايران بود.
كتاب شعر: (در نهايت آغاز جمله است عشق) به فارسى، وكتاب شعر ديگرى به زبان آلمانى از آثار اوست. آخرين كتاب او به نام (من از مردن خسته ام) در مورد قدرت طلبى عناصر مذهبى بود.
فرزندش رستم، از آنيتا، همسر آلمانى اوست. دومين همسر اوايرانى بود.
پس از حكومت رژيم اسلامى، مجبور به زندگى مخفى و بالاخره، ترك وطن شد. در كشور هاى مختلف همراه با ميليون ها ايرانى ديگر طعم آوارگى را چشيد تا نهايتأ در آلمان، كه قبلأ ازآنجا فارغ التحصيل شده بود، ساكن شد .
در سال هاى جنگ ايران و عراق، بار ها به اردوگاه اسراى ايرانى در عراق، سفر كرد و بسيارى از كودكان اسير ايرانى را به اروپا انتقال داد، كه با خانواده هاى پذيراى، ايرانى و اروپائى به زندگى پرداختند.
در فيلم(وين عشق من) در كنار هنرپيشه معروف زن اطريش، نقش يك حزب اللهى را ايفا كرد.
ازآن پس بر عليه جمهورى اسلامى به افشاگرى پرداخت. بى توجه به تهديد هائى كه ميشد: نوشت، سرود، آواز سر داد، به كشور ها مسافرت كرد، فرياد زد، سخنرانى كرد و بدون هيچ سازش و زد و بند مالى .. با همه علم، هنر، استعداد و انرژى، ايران و جهانيان را به دورى و مبارزه با رژيم جمهوری اسلامی فرا خواند...
سرانجام،..
.. با ضربات متعدد چاقو كشته شد.
پنجشنبه ساعت يازده شب، شانزدهم مرداد هزار و سيصد و هفتاد و يك - ششم آگست هزار و نهصد نود و دو ، در شهر بن آلمان درمحل سكونتش او را يافتند.
صدايش ماندگار، يادش گرامى











